خلوتگاه

اولین و آخرینم که تو باشی..مرا بس است...چه ترس از مردمی که فراموش می کنند؟

....

همه ی راه ها به تو ختم می شوند...از هر طرف که می روم به تو می رسم...

...دوست داری به یادت باشیم...خودت همیشه همه راه ها را پیش پایمان میگذاری.

...با این همه..وای بر کسی که به تو نرسد و صدای مهربانت را گم کند.

 

 

                                                                                              مارال-ژانویه 2012

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط مارال نظرات () |

خدایا

من بنده حقیر و کوچک و نا توان تو ام 

بر من لحظه ای ناشکری را مپسند که عاجز تر از آنم که توان مقابله با تقدیر حکیمانه تو را داشته باشم 

خدایا رحم کن بر این بنده بیچاره که غنی یا فقیر هر چه که باشد جز تو پناهی ندارد

پروردگار و معبود من لحظه ای روا مدار که به حال خویشتن رها شوم و ردی از ناشکری بر زبان قاصرم بر جای ماند 

ای همه آرامشم در اوج تلاطم به تو پناه می برم از هر خیال باطل

نفسم را حبس می کنم  و می دانم بی اراده تو دمم باز دمیده نخواهد شد 

تصور لحظه ای بی تو بودن چنان عرق سردی بر وجودم می نشاند و  چنان سست و لرزانم می کند که نای در خود جمع شدن و پیچیدن را هم از من می ستاند 

پس ای ملجاء امن و آرامش من یاری ام کن

می دانم ، می بینم و می شنوم تو را که همراهم هستی 

کمکم کن که لحظه ای دست مهربانت را رها نکنم 

چشم در چشم مراقبم باش که سخت محتاج تیمار تو ام

 

نویسنده: ؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط مارال نظرات () |

این روزها فقط پیشت اشک ریختن و سر سجاده با تو حرف زدن آرومم می کنه...

اول و آخر تویی...من کوتاهی می کنم ولی تو مثل همیشه هوام رو داری و دست دلم رو میگیری...

شرمنده ام...فقط همین....

 

هیچ وقت من رو به حال خودم رها نکن...هیچ وقت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ توسط مارال نظرات () |

می خواهم؛
به زندگی ام رنگ بزنم،
می خواهم فراموش کنم
چیزهایی را که هیچ وقت نمی خواستم
آن ها را فراموش کنم؛
می خواهم یادم بماند که من همان کودکی بودم
که دار و ندارش یک زندگی بی ملال بود؛
می خواهم تمامی واژگانی را که می دانم به دریا بریزم،
می خواهم بدانم که چرا در قفس
هیچ کس کرکس نیست
می خواهم یک چمدان بردارم و پرش کنم از سه واژه ی
خدا، من ، بهشت
آن را در دست بگیرم
آن قدر بروم تا به افق،
به تلاقی دو خط موازی برسم.
 
از وبلاگ: http://apieceofgod.persianblog.ir/
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط مارال نظرات () |

یه حرفهایی همیشه هست که از بیان کردنشون در هراسیم...

این مواقع سکوت خیانت بزرگی ست...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٤ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط مارال نظرات () |

چه بی صدا ترک خورد دلش...

مرحمی بایدش.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط مارال نظرات () |


واژه ای متروکم،نه از خاک تو،
نه از آسمان و نه از آب شور دریا؛
من فقط به چشمانی پر از خدا دلخوشم!!

پر از خدا!



نویسنده: نا معلوم

-------

دو کلمه درد دل:


دلم برای شعر گفتن هایم تنگ شده...

دیدی دایی...من به قولم عمل نکردم...شده ام پر از شعر های نگفته...

همه اش تبدیل شده به بغض هایی که گاه و بیگاه می بارند...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط مارال نظرات () |

و هیچکس نفهمید که خداوند هم تنهاییش را فریاد میزند ، قل هو الله احد
نویسنده: نا معلوم 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٩ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط مارال نظرات () |

Design By : Mihantheme